Weblog Header

Weblog

rainbow

Lion and Avin’s Tale

این روزهای نزدیک به عید روزهای شیرین و شیرنیست آوین بزرگتر شده و هر روز داستان و بازی جدید برای ما بازی می کند امروز ظهر هم مثلا من و دخترمو شیر خورده و ما یکهو از یک جایی پیدا میشم بشنوید حکایت رو از زبان خود آوین

Read more…

 

Our short trip

امروز بعدظهر مامان شیف عصر بود از قضا مادربزرگ سحرم میخواست بره خونه خواهرش که خاله باباست و پیش یه خیاط دوستش لباسشو بده بدوزه به همین خاطر من و بابا و مادربزرگ همسفر شدیم

Read more…

 

Me and dad

باز هم یک شب دیگه و مامانی که منو تنها گذاشت رفت شیفت بیمارستان بابا میگه از روهای اول که به دنیا اومدم بعضی شبها من تنها بود و به خاطر شغل مامان که مجبوره به خاطر شیفت هاش بره بیمارستان منو بابایی باید تنها باشیم تو این شب ها منو بابا کلی بازی  میکنم و فیلم می بینیم جدیدا هم بابا یه سی دی شهر فیل ها برام گرفته تمام روز کارم دیدن این فیلم هاست اخر شبم که میریم بخوایم بابا قصه های که من دوس دارم رو برام میگه و دیشب قصه یه ببر که میخواست از رودخونه رد بشه و بره اون طرف رودخونه تا مامانشو ببینه برام تعرف کرد

Read more…

 

Beautiful girl of daddy

به قول بابا دختر داشتن سعادت میخواد بابا میگه خیلی خوشحال که من دخترشم و اندازه چندتا دنیا دوسم داره دیشب با این لباس جدیدم کلی ازم عکس گرفته وبهم ذوق کرده

Read more…

 

Nurse’s mother

بعد از چند سال بالاخره تصمیم گرفتیم خاطراتم از سر بگیرم من آوینم و امروز سه اله شدم می تونم حرف بزنم خودم غذا بخورم و نیازهای که دارم رو به پدر و مادرم بگم مامان بیمارستان کار میکنه و همیشه شیفت های مختلفی داره در بین اینها شبکاری هم داره و من و بابا شب ها رو با هم میگذرونیم دیشب کلی بهمون خوش گذشت

Read more…

 

I came back

بعد از مدتها بابایی وقت کرده و گوش شیطون کر قراره ولاگم رو همیشه به روز کنه منتظر باشید

Read more…

 

Happy Birthday

فرشته ای از آسمان فرود آمد و دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است امروز روزی است که تو به دنیا آمدی
آوین دو ساله شد

1393/07/07

Read more…

 

The first night without a mother

بعد از مدت ها که مامانو شیفت شب نمی رفت از این ماه برنامه ی شیفتاش مثل سابق شد و این یعنی اینکه چند شب باید تنها بمونم کابوس قبل تنهای برای من و باباو وحشتاناک بود تا اونجا که بابا به فکر شربت خواب اور افتاد و قرار شد تا ساعت یک یا دوازده منو به هر نحوی شده نگه داره و از اون ساعت ها به بعد بهم شربت بده تا راحت بخوابم بتونم نبود مامانو رو تحمل کنم اما ساعت ده شب نشده بود شروع به دل تنگی برای مامانو کردم اینکارم باعث شد بابای کلی برام شکلک دربیاره تا منو از فکر مامانو بیرون بیاره البته مامان بزرگ سحرم کمکش میداد خلاصه ساعت به دوازده رسید و من کلا مامان رو فراموش کردم و شروع به بازی با عمو مهرداد کردم تا نزدیک ساعت یک که بابای منو اورد خونه خودمون وکلی هم با بابایی بازی کردم بابا بهم شربت خواب اور داد و مادر بزرگم منو رو پاهاش خوابوند نزدیک ساعت چهار صبح بیدار شدم که بابایی بغلم کردو دوبااره خوابیدم اما ساعت پنج صبح با جیغ و داد از خواب بیدار شدم و کلی گریه کردم اینبارم باباو برام شیر درست کردو بهم داد کلی هم اذیتش کردم تا تونست گولم بزنه و دوباره بخوابم اما ساعت شش صبح نشده بود دوباره بیدار شدم اما اینبار بابا شیر خشک اماده رو بالای سرش گذاشته بود و زودی بهم شیررو داد منم تخت خوابیدم اما خوابیدنم طولی نکشید و ساعت هفت صبح دوباره بیدار شدم و اینبار با جیغ های بیشتر بابا و مادر بزرگ و بیدار کردم اما بابایی پوشکم رو عوض کرد و من یه جای تر و تمیز گیرم اومد که باعث شد راحت تا زمانی که بابایی مامانو رو شیفت پیشم اورد بخوابم خلاصه برای من و بابا مخصوصا باباو اولین شب بدون مامانو شب پر از زحمتی بود

Read more…

 

First tooth

چند روز پیش که من و مامانو تنها بودم البته مامانو شیفت بود خاله یگانه به مامانی زنگ میزنه و میگه که من تب دارم برای همین مامانو خودش خانم دکتر میشه و برام دارو میاره اما فردای اون روز منو پیش اقای دکترم میبرند که میگه نباید اون داروها رو بهم می دادن از اون روز به بعد من پستونک و همه چیزا رو گاز میزدم که تو این سن نشون دهنده اینه که من میخوام دندون در بیارم امام مامان هنوز متوجه نشده تا اینکه امروز وقتی بهم غذا می داد متوجه میشه که قاشقرو دهنم میزاره یه صدای خر خر میده و انگشتشو دهنم میزاره و متوجه میشه که بله اولین دندونم داره سبز میشه خلاصه منم به جمع با دندونا پیوستم خداحافظ بی دندونی

Read more…

 

B+

چند روز پیش مامانو منو برده بیمارستان برای یک آزمایش برای همین ازم یه آزمایش کامل میگیرن یه قسمت از این آزمایش گروه خونی من بوده که مشخص میشه گروه خون من ب مثب هستش و شبیه گروه خونی مامانو نیست چند روز بعد مامان بابا منو می برن دکتر برای نشون دادن آزمایشم که آقای دکتر نگاه میکنه و میگه گروه خونی من ب مثب تو همین حین بابایی یادش می افته که گروهی خونی اونم ب مثبته و من گروه خونیم به باباو رفته و این ماجرا حسودی مامانو رو در پی داشته خلاصه باباو کلی کیف میکنه که من گروه خونیم شبیه اونه و مامانو رو شکست داده

Read more…

 

Birthday Girl

More About Us

Hi, I'm avin shakarami. Dad this blog to my right has I was born and live and memoirs in this blog for me to write Cyrus dad's name and my mom's name is foroozan. We live in Iran.

Avin Shakarami
twittergallerycontact